تبليغاتX
(¯`·.¸¸تنهایی از دهکده تنهایی¸.·´¯)

(¯`·.¸¸تنهایی از دهکده تنهایی¸.·´¯)

(¯`·.¸¸کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوز و پر سرما نبود ¸.·´¯)

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم

دوراز توهر شب‌ساقيا ميخانه ماندن مشکل است

در کنـج ميـخانه سـحر آواز خواندن مشکل است

چون نيسـتي انـدر بـرم ترسان و لـرزان مي‌شوم

اي‌ساقي مستان‌چرا بي يار ماندن مشکل است

جسـمم تويي، جانـم تويي، مرغ غزلـخوانم تويي

مي را روان کن از سبو بيکار ماندن مشکل است

مــهر تو را در ســينه‌ام جـا داده‌ام سـاقي ولــي

اين را بدان از خود مرا بيهوده راندن مشکل است

من از ازل عاشق شدم، عاشق به عشق پاک تو

با آنکه‌دانستم‌به‌عشقت‌خود‌رساندن‌مشکل است

حالا کــه در دريـاي غــم وامانــده‌ام دســتم بگير

تا خودتو داني درجهان بي‌يار ماندن مشکل است

جمــــعيم دور يکـــدگر، از ديگـــران مــا بي‌خــبر

چون‌جمعمان‌برهم‌خورَدبرهم‌رساندن‌مشکل‌است

برخــيز تا راهــي سوي ميــخانه با يــاران شويم

ميــخانه جاي مـا بُـوَد در دار مانـدن مشکل است

مشتاق جام عشـقم اي "عابد" به هر ميخانه‌اي

از بام دل چون پَر زني بازم نشاندن مشکل است

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 2:32  توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯)  | 

روزها یکی پس از دیگری می گذرند ...

روزها یکی پس از دیگری می گذرند و این منم که قافله عمر را از

گذرگاه خیال عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق می زنم و گاه

اشگ در چشمانم حلقه می زند و گاه لبریز از شوق می گردم.

زندگی آمیزه ای است از تلخ و شیرین تا ندانی شوری چیست و تا زخم

روزگار را روی بدن و اندیشه ات حس نکنی هرگز شیرینی موفقیت

را درک نخواهی کرد.

موفقیت یعنی جهش و جهش زمانی است که تو از حــــــضیض به

 اوج می رسی و این لحظه ای است که درد را با آغوش باز حس

کرده ای و حال مفهوم حلاوت را درک می کنی.

هر بهار را خزانی و هر خزانی را بهاری است و بهار بی معنا می بود اگر

خزانی وجود نمی داشت.

آری زندگی همچون فصول سال است، هر فصل رنگی تازه به خود

می گیرد و هر فصل زیبایی خاص خود را دارد و این منم که غم های

زندگی ام را هم دوست دارم و وقتی خاطرات گذشته را مرور می کنم

سختی هایش را بار دیگر در می نوردم و خودم را می بینم که کوه

مشکلات را پشت سر نهاده ام. شوقی مضاعف در وجودم حس می کنم

 و می پذیرم که زندگی با غم و اندوهش باز هم زیباست. 

آری.... آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش

رقص شعله ها در هر کران پیداست

و رنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 2:7  توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯)  | 

من اينك باز مي گويم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:20  توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯)  | 

چگونه فراموشت کنم

 

از هر که پرسیدم،

گفت فراموشش کن.

اما چگونه؟

هیچکس نگفت.

یکی گفت:دیگر به او فکر نکن.

اما چگونه به او فکر نکنم،

در حالی که هر لحظه یادش در خاطر من است.

دیگری گفت :دیگر به او نگاهی نکن.

اما چگونه نگاهش نکنم،

در حالی نگاه تنها مسیر میان من و اوست

دیگری گفت:نگاهش رانادیده بگیر

اما چگونه نگاهش را نادیده بگیرم،

در حالی که نگاهش در هر آینه پیداست.

تمام راه حلها را امتحان کردم، اما نشد.

هر روز خاطره اش

تازه تر از دیروز

و هر روز نگاهش همان نگاه دیروز است،

همان نگاه اولین روز.

چگونه می توانم فراموشش کنم

درحالی که در تک تک ستاره های آسمان

بر قطره،قطره ی موجهای دریا

و برگ برگ سبز سرو

نامش را نوشته ام.

و از صدای چکاوک،

و از صدای بلبل،

و از سکوت قاصدک،

تنها صدای سلام او رامی شناسم.

در هر آینه ای،

و بر هر دیواری،

قابی از نگاهش نصب کرده ام.

حال از خود تو می پرسم:

چگونه فراموشت کنم؟!

چگونه دیگر نگاهت نکنم؟!

چگونه دیگر نامت را نیاورم؟!

چگونه دیگر در آینه بنگرم؟!

چگونه دیگر صدایت را نشنوم؟!

و چگونه دیگر آمدنت را به انتظار ننشینم؟!

ای کاش پاسخم می دادی .

ای کاش فقط برای یک لحظه

سکوت را می شکستی.

از تو می پرسم:

چگونه به آسمان نگاه کنم،

و ماه رخ تو را در هر شب تمام نبینم؟!

چگونه چشمه آب را بنگرم ،

و جوشش مهربانی ات از خاطرم نگذرد؟!

چگونه به کوه نگاهی اندازم ،

و عظمت و بزرگی نگاهت را نجویم؟!

چگونه از کنار نسیم بگذرم،

و بوی  خوش تو به مشامم نرسد؟!

چگونه موجهای دریا را ببینم ،

و یاد نام تو روی شنهای ساحل نیفتم ؟!

چگونه؟!

بگو چگونه می توانم

با تمام آنچه دارم ،

هر چند جز نگاهت هیچ ندانم ،

وداع کنم و فرض کنم

از ابتدا هیچ نداشته ام ؟!

چونه باور کنم حرفهای شقایق

همه دروغ بوده است؟!

و تمام حرفهای قاصدک ،

و امید گنجشک،

و تمام خاطرات پرستو .

چگونه باور کنم

تو دیگر نگاهم نخواهی کرد؟!

چگونه باور کنم

زندگی به همین ساده گی

مسیر جاده تو را از جدا کرد؟!

چگونه باور کنم

آن بیابان

که جز برهوت تنهایی نیست

خیلی وقت است آغاز گشته است؟!

چگونه باور کنم سرابی پیش نبود ؟!

چگونه باور کنم جاده سنگدلی اش را

برای همگان

تنها در زندگی من

به نمایش گذاشت؟!

چگونه باور کنم

 

ماه از سرزمین من گریخت ،

بی آنکه مهتابی او را برباید؟!

تو بگو چگونه باید باور کنم؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:17  توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯)  | 

لحظه های چشم براهی

توی این قلب بهاری
صدای نم نم ابرای بهاری
روی پرچین دلم با بیقراری
رقص هر شاخه اقاقی
روی دستای نسیم آشنایی
همه لحظه ها سوار قاصدکهای سپیدی
که میشن قسمت قلب پر امیدی
صدای شرشر بارون بهاری
روی دریای دل هرآشنایی
پر میشه عطر نگاه مهربونی
تو خیال هفت ستاره آسمونی
لحظه های چشم براهی
غنچه گل نگاهت روی هفت سین بهاری
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:22  توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯)  | 

وقتی غروب دور و برت باشد وقتی اسیر دلهره ای باشی

وقتی غروب دور و برت باشد  وقتی اسیر دلهره ای باشی

 

تنهایی ات چقدر غم انگیز است وقتی کنار خاطره ای باشی

 

وقتی که عشق نیست چه باید کرد ؟ کاری مگر ز دست تو می آید ؟

 

یا باید از جماعت بی غم گفت یا در خیال منظره ای باشی

 

بیچاره می شوی اگر از تردید یک شب شبیه این من دیوانه

 

در کوچه ای که خاطره ای داری محتاج دست پنجره ای باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:18  توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯)  | 

پس انتظار عشق متقابل نداشته باش

    در خيالي دور در پس چشمان باراني‌ات

                  در كنار گلي كه هميشه نشكفته ماند

                                   اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي

                                                 تضميني بر اين نيست كه او هم این كار را بکنه  

 

    پس انتظار عشق متقابل نداشته باش 

                 فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه

                                              و اگه اين طور نشد خوشحال باش

                                                                    كه توي دل تو رشد كرده !!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:16  توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯)  | 

سكوت شب

بنام تك نوازنده گيتار عشق

 

هنگامي كه اشكهاي همچو مرواريدم برگونه ام جاري مي شود،

 

گونه هايم گرم و وجودم عاري از هرگونه غم وكينه ميشود

 

پس بار خدايا ! اشكهايم را از من مگير.چراكه من و قلب

 

شكسته ام ، من و سكوت شب هايم به آن نياز داريم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:15  توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯)  | 

آخر قصه سپیده !

وقتی غصه من و تو ، این شبای بی کسی نیست

حتی وقت گریه هامون ، دیگه شونه ی کسی نیست

یعنی انتهای راهیم ! یعنی گریه ، بی علاجه !

یعنی حتی نفسامون ، توی بازار حراجه !

وقتی دستای من وتو ، دوره از نبض ترانه

وقتی جمله ها می میره ، تو سکوتی عاشقانه

یعنی تنهاییم و تنها ! یعنی هیشکی فکر ما نیست!

یعنی درد امشب من ، غم هر شب شما نیست!

از یکی شدن چه دوریم ! لهجه ها خیلی غریبه!

قصه ها خالی خالی ، از تب عطر یه سیبه !

باید از پیله جدا شد ! فصل پروانه رسیده !

اگه دستامو بگیری ، آخر قصه سپیده !

باید از نو ، شعله ور شد ! زد و عاشق سحر شد!

توی بی تابی فانوس ، شعر مهتابی رو بر شد !

من و تو محتاج ماییم ، دستامون محتاج نوره !

نگو سوسوی ستاره ، از شب ترانه ، دوره!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:12  توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯)  | 

ديشبم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 15:36  توسط (¯`v´¯)•.·¯`·-» تنها«-·´¯·.•(¯`v´¯)  |